موقیعت یک-داخل کافهمیز ها همه پر بودند و من هم تنهایی یک میز را اشغال کرده بودم,دو دختر نوجوان 16-17ساله با ارایش غلیظ و صورت هایی که به زور کرم سفید شده بودند وارد شدند و چون جایی برای نسشتن نبود از من اجازه خواستند تا کنار من بنشینند ,من هم که سرم به خواندن مجله ام گرم بود اجازه دادم.از سر فضولی
وقتی چشم هایت بی اختیار به درخت یا چراغی خیره میشود بی اختیار میترسم میترسم نکند در پس چشم هایت فکری نهفته باشد یا رویایی باشد که من در آن حضور نداشته باشم
برایم هیچ چیز خطرناک تر از این نیست که روزم بی تو اغاز شود و شبم بی تو تمام خورشید و ماهم شو.